|
بدی ما آدمها اینه که تا چیزی رو داریم و جلو دستمونه قدر و ارزشش رو نمیدونیم.کافیه اون چیز رو ازمون بگیرن یا از دست بدیم تازه میفهمیم که چقدر اون واسمون ارزش داشته.
این روزا تازه دارم میفهمم بودن پدر و مادر کنار ادم میتونه چه نعمت بزرگی باشه.این روزا که بابا مریضه و حال و روز خوبی نداره فهمیدم که چقدر دوستش دارم و چقدر برام بودنش مهمه.فهمیدم که تحمل درد و مریضیش رو ندارم و حاضرم همه چیم رو بدم اما اون سالم کنارم باشه.فهمیدم که هیچکسی نمیتونه مثل اون بهم حس امنیت و دلگرمی بده و فهمیدم که چقدر به بودنش احتیاج دارم. وقتی میبینم چطوری خودش رو اروم نشون میده تا ماها ناراحت نباشیم و غصه نخوریم داغون میشم. این روزا از فکرایی که تو سرم میاد میترسم.حتی فکرش هم داغونم میکنه.فکر اینکه یه روزی نباشه کنارم ..................خدایا خودت میدونی نمیتونم تحمل کنم٬پس این قلب مهربونش رو زودتر آروم کن.
+
خط خطي شده در دوشنبه 2 آذر1388ساعت 0:51 توسط سارا
|
دو هفته ای میشه که زندگیم از روال عادیش خارج شده و بطور کامل تو خونه نبودم.یک هفته٬ ده روزی به خاطر کاری همش مجبور بودیم بریم مسافرت و برگردیم که واقعا خسته کننده بود.بیشتر از نظر فکری و روحی داغون و خسته بودیم تا جسمی که خدا رو شکر مشکل حل شد و برگشتیم و دقیقا از فردای اون روز یه اتفاق بدتر باعث شد داغونتر بشیم.بابا بر اثر یه سکته شدید قلبی تو بیمارستان بستری شده و کار و زندگیم این شده از صبح تا شب برم بشینم توی بیمارستان.خدا رو شکر روز به روز وضعیتش داره بهتر میشه و داره بر میگرده به حالت عادی اما از نگرانی من کم نشده.
این روزا خسته ام.ذهنم انقدر آشفته است که شبا نمیتونم خوب بخوابم.هیچ چیزی خوشحالم نمیکنه حتی خبری که مدتها بود منتظر شنیدنش بودم!دستم و دلم به هیچ کاری نمیره!دیشب بعد از مدتها پا شدم و نصفه و نیمه یه سر و سامونی به آشفته بازار خونه دادم و یه غذایی پختم و سعی کردم همه چی رو برگردونم به روال سابق اما نمیشه!ذهنم خیلی درگیره. خسته ام....خسته...
+
خط خطي شده در چهارشنبه 27 آبان1388ساعت 11:23 توسط سارا
|
این روزا همش دنبال بهونه ای بودم که برم سر دفتر خاطرات قدیمی و هی اون صفحات رو بخونم و پر بشم از حال هوای اون روزا.اون صفحات بجز خاطرات خوبشون ٬پر از بو هستن واسم.بوی همون روزای خوش.
این روزا همش داشتم روزشماری میکردم تا برسم به این روز.نمیدونم چرا تقریبا از ۱۰-۱۵ روز پیش همش تو ذهنم بود و هی این روزا رو مرور میکردم. ۶ سال پیش این روز که درست پنجشنبه هم بود من و تو واسه اولین بار همو دیدیم و از اون به بعد شدیم یار و یاور هم.۶ سال خوبی و بدی رو با هم گذروندیم و الان میتونم به جرات بگم که جفتمون بزرگ شدیم.انقدر که بتونیم بدی هارو زود ببخشیم و فراموش کنیم و خوبی ها رو هم زنده نگهداریم. ۶ سال زمان کمی نیست واسه با هم بودن!اما واسه من زود گذشت.انگار که همین دوسه هفته پیش بود که دیدمت واسه اولین بار. کلمات تو ذهنم نمیان واسه نوشتن!فقط همینو بگم که خوشحالم که تو این ۶ سال همسفر روزای زندگیت بودم.مرسی بخاطر همه چی. پ.ن:یادتونه که قصه از کجا شروع شد!!
+
خط خطي شده در پنجشنبه 30 مهر1388ساعت 10:35 توسط سارا
|
اوه اوه چه خاکی گرفته اینجا!فکر نمیکردم یکماه شده باه اما به تاریخ پست قبل که نگاه انداختم دیدم یکماه و ۴ روز از اخرین اپ اینجا میگذره و دلم سوخت واسه ایم وبلاگ که مثل این ننه مرده ها مظلومانه یه گوشه نشسته و صداش هم در نمیاد!
اولین و مهمترین دلیل اپ نکردنم قطع شدن دوباره اینترنتمان میباش و بعدیشم تنبلی زیاده!اخه بنده از هفت روز هفته هشت روزش رو تلپ هستم شرکت شووری و اینترنت خوری میکنم ولی از اونجایی که از قدیم و ندیم هم گفتن که هیچ جا خونه ی ادم نمیشه نمیشد که آپ کنم دیگه.الانم از بیکاری گفتم بیام یه اپکی بکنم. ما هم هستیم واسه خودمون و این گوشه کنارا نک و نوکی میکنیم و روزامون رو شب میکنیم.تو این بین هم چند روزی مهمون داشتم که بسی خوش گذشت و یه عروسی رفتیم که بیشتر خوش گذشت کماکان هم مشغول مزرعه داری میباشیم و از اونجایی هم که هر روز داره به مساحت زمینمون افزوده میشه کارمون هم بیشتر میشه و از صبح باید زیر این آفتاب داغ جون بکنیم و یه لقمه نون حلال واسه زن و بچه در بیاریم.راستی یادتونه پست قبلی گفتم که شووری حس و حال این چیزا رو نداره!آقا نمیدونی چه کرررده!تخت گاز داره میره جلو و زده حسابی رو دست بنده.وقتایی هم که نتونه خودش بره سره زمینش کلی به من سفارش میکنه که فلان کارو بکن و فلان چیزو بکار و ...!خلاصه که حسابی معتاد شده .روز به روز هم با تبلیغات ما داره به تعداد این معتادین افزوده میشه!باشد که همگی رستگار شویم انگشتام درد گرفت از بس تایپ نکرده بودم .بیچاره ها تق و توقشون در اومده.فعلا اینا رو داشته باشید تا بعد.... راستی اینم یه سری از عکسای جدید فارمم که ببینید و مستفیذ شید! این درب ورودی مزرعه اینور مزرعه اونور مزرعه اینم آغل حیوونام اینم نمای کلی مزرعه البته کاشته نشده!
+
خط خطي شده در یکشنبه 19 مهر1388ساعت 13:54 توسط سارا
|
هیچ وقت فکر نمیکردم که انقدر پشت کارم زیاد باشه تو کار.اونم کار سخت و طاقت فرسای کشاورزی.الحق که این کشاورزان عزیز جماعت زحمت کشی هستند و ما تازه پی به این امر مهم بردیم!
انقدر ما به این شغل شریف علاقه مند شده ایم که تا نصفه شب به کار و تلاش مشغولیم و از خواب و زندگیمان زده ایم! انقده کیف داره هی محصول بکاری و هی بری بهشون سر بزنی ببینی چقدر بزرگ شدن و هی نازشون کنی تا کامل رشد کنن و بعد هم درو شون کنی و یه پول خوب به جیب بزنی و با پولش بری جینگول وینگول واسه مزرعه ات بخری.انقده کیف داره بری ببینی همسایه ها برات هدیه فرستادن مثلا چی؟یه مرغ یا یه اردک بعد ببریش بذاریش تو مزرعه ات و کیف کنی از صداشون. انقده لذت داره انتظار در اوردن دو زار پول واسه اینکه بتونی یه تراکتور بخری یا بتونی یه کمی زمینتو بزرگتر کنی! خوب حالا شماها فکر نکنید من یه مزرعه خریدم و رفتم دارم توش کار میکنما!نخیرم.همه ی اینا چیزی نیستن جز یه بازی تو فیس بوک که برای بیکارایی مثل من درستش کردن.الحق هم که خیلی جواب میده و وقتمو حسابی پر کرده. پ.ن :میگما شماها که این شب ها دعا میکنید٬واسه خل و دیوونه هایی مثل من هم دعا کنید شاید یه فرجی شد!
+
خط خطي شده در یکشنبه 15 شهریور1388ساعت 4:5 توسط سارا
|
حالم دیگه داره به هم میخوره از این بی حالی!از دیروز مثه جنازه شدم.یا افتادم تو جا یا تو دستشوییم.روزه نیستم اما از زمان روزه داری بدتره واسم.هیچی نمیتونم بخورم یعنی هیچی میل ندارم که بخورم.تنها چیزی که خوردم این ۲ روزه اب میوه بوده و ۴ تا قاشق کته با ماست
این مسمومییت هم بد دردیه ها!تا حالا جدی نگرفته بودمش اما ادمو بد میندازه.الانم گفتم پاشم یکمی برم اینور و اونور و وب گردی کنم بلکه بهتر شم و یادم بره اما دیدم حتی حس نشستن سر لپ تاپ رو هم ندارم و دارم از حال میرم و دوست دارم برم بخوابم.این قرصا نمیدونم ضد تهوع و دل پیچه ان یا خواب اور.خلاصه اگه ما نیومدیم بدونید تو دستشویی از دست رفتیم پ.ن:همیشه خدا از کامنت دونیه تاییدی بدم میومده اما مجبور شدم خودمم با جرگه ی تاییدی ها بپیوندم!شرمنده.راه دیگه ای نداشتم
+
خط خطي شده در چهارشنبه 11 شهریور1388ساعت 14:33 توسط سارا
|
آخییییییییییییییییییییییییییش
الان بجای اینکه از خستگی افتاده باشم و حس و حال تکون خوردن نداشته باشم مثه این بچه پررو ها اومدم نشستم پای نت و دارم وب گردی میکنم و خجالتم نمیکشم!هر کی جای من بود بعد از ۳ روز مهمون داری اونم مهمونی تو ماه رمضون ٬الان رو به قبله افتاده بود ولی خوب میبینید که هنوز سر و مر گنده اینجام شب اول قوم شوور رو دعوت کردم که دیگه شبش از خستگی میخواستم گریه کنم و فرداشم مامی اینام اینجا بودن و امشبم که برو بچز اینجا بودن که بسی خوش گذشت بمان و با اینکه کلی کار کردیم اما خستگیش نموند و الان کلی خوش خوشانمان است که دیگه تموووووووووووم شد مهمونی دادنمان.خدا وکیلی خیلی سخته تو ماه رمضون مهمونی دادن.دقیقا باید دو وعده رو پشت هم اماده کنی و کلی هم دردسرش بیشتره از مهمونی های دیگه٬ولی خوب شتری بود که تو این یکماه در خونمون مینشست و چه بهتر که زودتر شرشو میکندیم و خلاص میشدیم دیگه!منم که دوس دارم وقتی مهمونی میخوام بدم همه رو پشت سر هم برگزار کنم و تموم شه.الانم با اینکه سر حالم اما یکمی این کمرمون در حال شکستنه از درد و پاهامم نمیتونم دیگه زمین بذارم چون حس میکنم توشون سوزن میره خلاصه که این بود جریانات این ۲-۳ روز. راستی کنکور هم مرحله اول مجاز شدم و الانم میخوام برم انتخاب رشته و شهر کنم.البته درصد قبولیم کمه چون فقط میتونم تهران بزنم و اونم با رتبه ی من یکمی محاله قبولی ولی خوب ایمان به انرژی های مثبت شما هنوز امید واسم گذاشته که قبول میشم.شمام دعا کنید دیگه. الانم که ساعت نزدیکای دو نیم نصفه شبه بی خوابی زده به سر من و شووری هر جفتمون کلمون تو کامی هستش و داریم کار خودمونو میکنیم.منم برم یکمی به وب گردی های خودم برسم شب خوش
+
خط خطي شده در یکشنبه 8 شهریور1388ساعت 2:33 توسط سارا
|
۱:مشغول تماشای تلاش سر سختانه ی یه کرم سبز کوچولو ام. صبح وقتی اومدم که لپ لپم رو روشن کنم دیدم واسه خودش لم داده روش!حالا از کجا اومده خدا میدونه.منم چون دلم نیومد بکشمش یه تیکه کاغذ برداشتم و انداختمش توش و کاغذ رو هم تا کردم.از اون موقع که فکر کنم یک ساعت میگذره و من و این کرم سبز سخت کوش با هم درگیریم!خیلی زبله این کرم خانمون واسه خودش.در عرض ۷-۸ دقیقه خودشو به راحتی از تو کاغذ بیرون میکشه.حالا به هر طریقی.از جویدن کاغذ بگیر و سوراخ کردنش بگیر تا بیرون کشیدن بدن کوچولوش از لای تاها و چین های کاغذ! آزادی٬این همون چیزیه که این کوچولو داره واسش تلاش میکه.
۲:امروز بعد چند ماهی با این فکر که نهار چی درست کنم از خواب بیدار نشدم و چقدر لذت بخش بود این حس ناب!شاید بخندین به این جمله ولی شیرینی این حس رو فقط اونایی که با این مشکل مواجه شدن میتونن درک کنن.به خدا یکی از بزرگترین معضلات زندگیم شده.احساس میکنم همه ی غذا ها رو تازه درست کردم و تکرارین و بعضی وقتا دیگه به مرز جنون میرسم از فکرش.دیشب به پیشنهاد شووری شروع کردم به نوشتن لیستی از غذاهای که میشه درست کرد.حدود ۷۰ تا شده تا حالا. در پی همین کار رفتم و یکمی هم تو سایتای آشپزی چرخیدم که نتیجه جالب بود!به یکسری غذا برخوردم که تا حالا اسمشونم نشنیده بودم مثل ونوشک پلو! ۳:دو روزه مشغول کشیدن یه تابلو ام واسه خونمون.۹۰ درصدش تموم شده و یکمی جینگولک کاری توش مونده.وقتی تموم شد و قابش کردم عکسش رو میذارم تا شما ها هم فیض ببرید از ديدنش! ۴:نماز و روزه هاتونم قبول.
+
خط خطي شده در شنبه 31 مرداد1388ساعت 13:50 توسط سارا
|
سلام سلام
این پستم یکمی تصویری هستش همش عکس گل و گلدونامو گذاشتم که هفته پیش با شووری رفتیم خریدیم.از اون روز تا حالا انقدر انرژی تو خونمون زیاد شده که نگوووووووووووو!انقده دوسشون دارم که یه شب که خونه نبودیم همش حواسم بهشون بود که نکنه خراب بشن!ندید بدیدم دیگه این اولیه یه کاج کوچولوئه که واسه اون گوشه ی خالی سالن گرفتیم اینم قفسه جدیدمونه که الان دیگه این شکلی نیست که میبینید و یه تغییراتی کرده.ولی خوب هنوز توش پره کاکتوسه ٬البته موقتیه! اینم همون گلدون بزرگه تو قفسه هستش که توش پره از کاکتوس.انقده دوستش میدارم که نگووو از اونجایی که من دوستم نمیره تو شومینه از این جینگولکیا بذارم رفتم واسش یکی از این گلدونای اویز گرفتم.البته هنوز آویز نیست و رو زمینه!ولی خیلی نازه آخرشم که داشتیم میومدیم یه دسته گل گنده ی رز قرمزخریدیم و اوردیم خونه.همشونو خودم تمیز کردم و تیغ هاشونو زدم.انقده کیف داشت.حالا قراره با شووری بریم گل فروشی بزنیم از بس ماهر شدم من تو این کار! خلاصه که این بود گزارش تصویری از من و گلهام
+
خط خطي شده در چهارشنبه 28 مرداد1388ساعت 2:11 توسط سارا
|
همیشه وقتی از پشت پنجره اتاق بیرون رو نگاه میکردم نا خودآگاه چشمم میوفتاد به خونه روبروی و اون اتاق و اون پنجره!به پیرمردی که همیشه روی تخت تک و تنها افتاده و حرکتی نداره.همیشه فکر میکردم که تنها تر از اون کسی نیست اما...این روزا فهمیدم که منم مثل اونم ٬با این تفاوت که اون به خاطر ناتوانیش مجبور به تنها بودنه و من بخاطر..نمیدونم!واقعا نمیدونم من بخاطر چی انقدر تنهام؟!
فکر کنم بهترین راه حل اینه که از فردا برم پیشش تا تنهاییمونو با هم قسمت کنیم! پ.ن فوری: دوستان شرکت همسر خان اینا میخوان که منشی جدید استخدام کنن با شرایط زیر: دونستن زبان در حد معمولی ٬کار با کامپیوتر در حد تایپ و ایمیل و این چیزا اگه آشنایی کسی رو دارید که شرایطش میخوره و دنبال کار میگرده لطفا برام کامنت بذارید که بیشتر توضیح بدم در مورد کار. البته اینا یکمی هم عجله دارن واسه همین اگه کسی میخواد زودتر بهم خبرشو بده.
+
خط خطي شده در پنجشنبه 22 مرداد1388ساعت 0:13 توسط سارا
|
|
درباره وبلاگ
![]() منوی اصلی
مهربونا
نيكو آرمي و دريا پري سراه ملودي اقليما آيدا الهام مادموازل ايكس!! افق آرايه خاتونک نسرين الناز روژين نسرين گيلاس پروانه صميم ديانا نهال عسل بانو ستاره شاذه فريدا خانم خونه گل بانو عسل شووري مشتي ماشالا رضا53 يكي مثله همه حاج باران علي رنگ شراب فهيم عليرضا حاج واشنگتن شراگيم بهاره رهنما پنجره اي رو به آسمان .:: قالب ساز ::. وبلاگ پیام سلامی آرشیو
آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 آخرین خط خطي ها
طراح قالب
powered by BLOGFA.COM |
